تبليغاتX
اسب آبی
اسب آبی
به وبلاگ اسب آبی خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
» کاش همه مثله اسبای ابی مهربون بودن
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 - 12:41 - نویسنده : مهران
تو اصلا شبيه اسب نيستي .
تازه رنگت هم آبي نيست .
داري گولم مي زني ؟
پس دوست خوبي براي من نيستي و هر چه هستي گنده و بد قيافه اي.
رفت و لا به لاي برگها پنهان شد

اسب آبي با خودش گفت
کاش کرم کوچولو قبلا يه اسب آبي ديده بود.
يا لااقل چيزي از يه اسب آبي شنيده بود.
و حالا اونو باور مي کرد .
اون يه اسب آبي بود مثل هزار تا اسب آبي ديگه.
...و براهش ادامه داد.
تا به جغد خواب آلود رسيد.
مودبانه سلام کرد و گفت : من يه اسب ابي تنهام ....
که جغد ميون حرفش پريد . مگه نمي بيني من خوابم.
اسب آبي گفت ببخشيد فقط خواستم بپرسم با من دوست ميشي؟
جغد گفت : من روزها چشمام نمي بينه تا شب صبر کن.
و اسب آبي تا شب صبر کرد.
انتظار شيرينني بود....
شب وقتي اولين ستاره در اومد اسب آبي با خوشحالي به جغد گفت خب
جغد چشماشو باز کرد و گفت : من گرسنه ام و بايد به شکار برم .
و باز انتظار ...
جغد نزديکي هاي صبح برگشت .
اسب آبي همه شب رو چشم به راه مونده بود .
سلام اومدي ؟
جغد گفت آره اما خسته ام . داره صبح ميشه و من بايد بخوابم .اگه مي خواهي ...
و اسب آبي نگذاشت حرف جغد تمام بشه ...
نه نمي خوام ....و رفت
اون بايد دنبال يکي ميگشت که پشت ندونسته هاش بتونه حقيقت يک اسب آبي رو ببينه .
و دنبال يکي که با خود خواهيهاش فرصت يه آشنائي قشنگو از اون نگيره .
و براهش ادامه داد ....
تا به مرداب رسيد .
مرداب اونو به ياد برکه انداخت . وای که چقدر دلش برای برکه تنگ شده بود .
....سلام اسب آبی
اين صدا اونو از خيال برکه بيرون آورد . به طرف صدا برگشت و گفت سلام.
تمساح گفت من به کمکت احتیاج دارم.
اسب آبی گفت : من دارم دنبال يکی ميگردم تا تنهائی مو باهاش قسمت کنم و بايد بروم .
اما همينکه چشمش به اشکهای تمساح افتاد
با لبخند گفت :
باشه من کمکت می کنم
ادامه دارد .....



لینك مستقیم مطلب
تماس با ما
» كپی رایت
Home - Contact Us - Creative Design Center - top -

Powered by N@V!D
Copyright ©2005 - 2006 , MYHOTLOVE-JAVA